X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

187»:چای ریخته ام و تو را مقابلم تصور میکنم.

یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 12:32



چای ریخته ام و تو را مقابلم تصور میکنم.

از تمامِ روزهایی که نبودی و ندیدی برایت میگویم، از تمام لحظاتی که غرق خودت و جهانت بودی و تمام لحظاتی که من غرق تو و جهانت بودم.
تو قرار بود بزرگترین حمایت کننده باشی، قرار بود مرهم باشی. قرار بود همراه باشی.
اما نبودی و نیستی و میدانم هرگز نخواهی بود.
این دانستن سخت است اما مرا "نجات "خواهد داد. این دانستن به من کمک خواهد کرد تا دیگر منتظرت نباشم و امیدی به پیدا کردن "کسی که میخواستمش"در "تو" نداشته باشم.
تو هیچگاه شبیه ان کسی که من میخواستم، نبودی.
چایت را سر میکشی، بدون هیچ حرفی ارام از پشت میز بلند میشوی و میروی. درست مثل همیشه، بی تفاوت و سرد.
من هم با رفتنت، اشک هایم را پاک میکنم. وقت تمام کردن تصویر است.
دوباره باز میگردی به سیاه چاله ای که تا مدتها قرار نیست پیدایش شود. .  اندوه های جاودانه ی ما به "نداشتنِ ادمهایی خاص" برمیگردد.
اندوه هایی که گاهی بیدار میشوند و خواب ما را بهم میریزند و به ما حضورشان را یاداوری میکنند.
اندوه که بالا میاید ما یاد روزهایی می افتیم که با ان ادم خاص نداشته ایم، یاد نداشته هایمان.
حرفهای صمیمانه ای که نزده ایم و حمایتی که از او نگرفته ایم.
یاد لحظاتی که او نبوده و ما در خیالمان با او قدم میزدیم.
عمیق ترین اندوه ها به مهم ترین ادمهای زندگی مان برمیگردد. ادمهایی که شاید انقدر که برای ما مهم بوده اند، ما برایشان مهم نبوده ایم.
این اندوه ها به صادق ترین و شفاف ترین اشک ها متصل اند. اشک هایی که گاهی با امدنشان کمی از حجم دلتنگی مان کم میکنند. دلتنگی برای کسی که هیچگاه شبیه انچه میبایست باشد، نبوده و نیست! "نداشتنِ این ادمهای خاص" جای خالی های عمیقی را در ما به وجود میاورد.
برای هر کس این جای خالی ها مربوط به یک ادم متفاوت است؛ مربوط به پدری که هیچگاه پدر نبوده یا شاید مادری که نوازش نمیدانسته.
فرزندی که از دست رفته است یا همسری که همراه نبوده . در نهایت همه ی ما "نداشتن" هایی عمیق داریم. شبیه به سیاه چاله هایی که گاهی در قفسه ی سینه مان حس میشود و ما را به اقیانوسی از غم میکشاند.
اگاه باشید که همه چیز در دنیا موقت است و بالا امدنِ نداشته ها و اندوه هایمان هم پیرو همین قانون هستند.
هیچگاه " نداشته هایمان" ما را نکشته اند، اما انکارِ اینکه چقدر حرف ناگفته داریم فرسوده مان میکند. شاید وقت ان رسیده به یک چای داغ و گفتگویی کوتاه در ذهنتان دعوتش کنید و بعد بلند شوید و به ادامه ی زندگی تان برگردید.


پ.مقیمی

نظرات (11)
شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 01:46
این متنت عااالی بود نازلی جان
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم
دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 08:43
دنیای ما این خاصیت رو داره
که شادی ها سطحی و غم ها عمیق هستن
برای همینه که وقتی ناراحتیم توی دریای غم غرق میشیم! چون غم عمق داره
درک اینکه هیچ چیزی مونگار نیست خیلی خوبه نازلی جان
ولی اگه ی روز به این نقطه برسیم که نداشتن اون دام خاص هم موقتیه شاید از دردمون کم کنه
ادم ها با کم گذاشتن هاشون بلایی سر بقیه میارن که دنیای به این بزرگی رو مجبور میکنن جوری بچرخه که خودشون تو همون شرایط قرار بگیرن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا درست میگی سپیده جان
اما رسیدن به این نقطه خیلی سخته پوست آدم کنده میشه
دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 01:16
نازلی عالی بود دوستم،چند بار خوندم و هر بار بیشتر لذت بردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم خیلی دوستش داشتم فریا جان
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 15:26
"انکار اینکه چقدر حرف ناگفته داریم فرسوده مان میکند..."

اینقدر فریاد تو قلبمه که از خودم میترسم نازلی...
همش هم مربوط به اون مشکل نیست.درواقع اصلا دیگه به اون مربوط نیست.خودم رو دوست ندارم.هیچوقت اونطوری که دوست داشتم زندگی نکردم.کارهایی که دوست داشتم نکردم و دنبال چیزهایی که میخواستم نرفتم.
دلم 18 سالگیم رو میخواد.اون موقع که فرصت برای همه کار بود و من هیچ کار نکردم...
بخاطر این همه کم گذاشتن واسه خودم،این همه دروغ بودن و خودم نبودن، نمیتونم خودم رو ببخشم...
از خودم میترسم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه ما این بحرانو تجربه میکنیم نازلی عزیز
حسرتهای بیشماری با ماهاست که تا ابد مثل خوره روحمون میخوره
اما دوست نداشتن خودمون بزرگترین انتقام احمقانه هست اونم از کی ؟ از خودمون
فکر نکن منم خیلی خودمو دوست دارم که این حرفارو میزنم .نه
دارم روی نوشتن پستی کار میکنم که فکر میکنم خیلیها درگیرشیم انشااله تو دو سه روز آینده میذارم .بخون شاید به دردبخوره
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 15:25
"انکار اینکه چقدر حرف ناگفته داریم فرسوده مان میکند..."

اینقدر فریاد تو قلبمه که از خودم میترسم نازلی...
همش هم مربوط به اون مشکل نیست.درواقع اصلا دیگه به اون مربوط نیست.خودم رو دوست ندارم.هیچوقت اونطوری که دوست داشتم زندگی نکردم.کارهایی که دوست داشتم نکردم و دنبال چیزهایی که میخواستم نرفتم.
دلم 18 سالگیم رو میخواد.اون موقع که فرصت برای همه کار بود و من هیچ کار نکردم...
بخاطر این همه کم گذاشتن واسه خودم،این همه دروغ بودن و خودم نبودن، نمیتونم خودم رو ببخشم...
از خودم میترسم...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 15:23
بعضی متنهات رو توی تلگرام خونده بودم یا مثلا برام ایمیل می شد. بعد که با وبت آشنا شدم متوجه شدم مال تو بوده. یادمه اولین کامنتی که برات گذاشتم برای یکی از همین متنهات بود که قبلا تو فضای مجازی بدون اسمت خونده بودم.

امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای ناجنسا بدون ذکر منبع منتشر میکردن ؟
من خودم هر متنی از کسی میذارم ( تو بخش دوستشان دارم ) منبع ذکر میکنم
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 14:54
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 14:50
بارها خوندمش بارها تو ذهنم تکرارش کردم. جمله جملش رو خوندم و مصداقهای عینیش. نبودن بهتر از بی تفاوتیه
من بارها فرو ریختم بارها با این جمله ها و مصداقهای عینیش ویران شدم
کاش ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم خیلی این نوشته دوست داشتم الی
اونقدر که فکر میکردم خودم نوشتمش
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 13:56
سلام به دخترم نازلی
متن جذاب و پر مفهومی بود البته به پای نوشته های شما نمیرسه . دوست داشتم برای یک بنده خدا بنویسم یا کپی کنم اما نشد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
هربار میگید دخترم من کلی ذوق میکنم
ممنون از لطفتون
براتون ایمیلش کردم
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 13:26
هییی. امان از آدمهایی که ارمغانشان برای ما اندوهه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اماااااااااان
یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 13:18
دلم برای متنهای این چنینی خودت تنگ شده نازلی! متنهایی که برای اولین بار منو میخکوب وبلاگت کرد. همونا که اون قدر حرف دلن که همه جا دست به دست میشن و فقط ما خواننده ها ی وبلاگت میدونیم اون واژه ها فقط میتونه مال تو باشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیروز هم یک دوست دیگه مشابه این حرفارو بهم زد شارمین
نمیدونم چرا دست من به نوشتن که میره کمتر از شادی مینویسه
شاید بخاطر همینه که ننوشتم
جدی؟ کجاها مطالبم خوندی جز وبلاگم؟
ممنونم عزیزم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.