X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

281 : ....

جمعه 1 تیر 1397 ساعت 19:55

یک بخش هایی از زندگی ات هست که نمی توانی آنها را برای هیچکسی بگویی. نمی توانی عمق اندوهت را تعریف کنی. یا حتی نمی توانی بگویی من به فلان دلیل از فلان خیابان و فلان خوردنی و فلان زهرمار بدم می آید.همین که  این حرف را بزنی آدم ها می خواهند دست تو را بگیرند و تو را با آن رخداد روبرو کنند و براساس مطالعات تئوری شان  به تو ثابت کنند که غم ها رفتنی هستند و یک انسان مدرن بایستی با مشکلات مواجه شود. به همین خاطر است که می گویم  یک بخش هایی در زندگی هرکسی هست که نمی توانی درباره شان با کسی حرف بزنی.چون می خواهند تو را وادار کنند تا آدم مثبت اندیش و خوب و عاقلی باشی. این خوب و عاقل بودن  قرار نیست توی این دنیا چیزی به تو اضافه کند اما چون نظریه ی فروید و چارلی چاپلین و گونترگراس و ماکیاولی و ....است آدم ها دوست دارند آن را تجربه کنند وبه تو ثابت کنند که راه و روش درستی است.و تو را یاد عقکارت (کارما)‌بیندازند که مثلا اگر همین الان فلان اندوه را فراموش نکنی  و تمام عالم هستی را دوست نداشته باشی در زندگی بعدی ات دردهای زیادی را تحمل خواهی کرد!

واقعیت تلخ این است که همیشه معتقدم چون کلا در شانس و اقبال تک هستم احتمالا این آخرین زندگی من است و گاهی لازم است آدم خوبی نباشم!!!!!!

می دانید من فکر می کنم آدم ها باید چیزی در زندگی شان داشته باشند تا برای آن سوگواری کنند؛ باید چیزهایی داشته باشند که حالشان از آنها به هم بخورد.باید کسی را دوست داشته باشند. باید از کسی متنفر باشند و باید یک چیزهایی آنها را یاد تنفرهایشان بیندازد.معتقدم آدم نباید چیزی را در خودش بکشد.  به خاطر همین است که همیشه از گیشا متنفر بوده ام و مالیخولیای زندگی ام این است که ازدواج کنم و بروم توی آن خیابان و بعد اندوه بزرگی را تا ابد بر دوش بکشم.  

امروز بعد از چند سال به این خیابان رفتم و به طرز ناخودآگاهی سرم به سمت مکان هایی چرخید که اتفاقی در آن ها افتاد....سرم چرخید به آن سمت که سوار ماشین ساناز شدم.سرم چرخید به سمت چراغ قرمز و یادم افتاد که آن شب چقدر در ترافیک ماندیم . بعد یادم افتاد که اول به کدام آژانس رفتم و بعدش به کدام آژانس .....و سرم همین طور چرخید به این سمت و آن سمت و باز فکر کردم آیا باید آدم خوب و منطقی وبزرگواری باشم و از خیابان گیشا خوشم بیاید چون عقوبت کارما در زندگی بعدی در انتظارم است که چرا نتوانسته ام آدم بخشنده ای باشم؟

بعد سر تکان دادم؛‌از کنار پاساژ گیشا رد شدم؛ یاد شبی افتادم که آنجا کفش خریده بودم.ناگهان دلشوره ی اینکه آخر سر می آیم و در این خیابان لعنتی زندگی می کنم به جانم افتاد و هرچقدر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که از این خیابان متنفرم.......حتی اگر یک روز نکیر و منکر خفتم کنند که تقصیر یک خیابان بی جان چه بود؟

می دانید ؛ مکان ها مهم اند. سال ها و تاریخ ها مهم اند. خوردنی ها مهم اند. بوها مهم اند. موسیقی ها مهم اند.اغلب همگی ما را به یاد خاطرات تلخ می اندازند.....بعد معصومانه به ما زل می زنند و توقع دارند آنها را ببخشیم.....

من که فکر نمی کنم اجسام بی جان باشند. آنها بدجنسانه خیلی جان دارند؛ می توانند برای ما خاطره بسازند


آلما توکل