X
تبلیغات
زولا

288 : لای لای، ای پسر کوچک من دیده بربند، که شب آمده است

شنبه 30 تیر 1397 ساعت 14:10

خیلی اهل خواندن زندگینامه افراد معروف نیستم . شاید تنها زندگینامه ای که مشتاق خوندنش بودم مربوط به " فروغ قرخزاد " بود . سالهای دبیرستان و دانشگاه دیوانه وار شعرهایش را میخواندم . یادم هست یکروز از صبح تا عصر تمام کتابفروشی های انقلاب را زیرو  رو کردم برای کتاب اشعار ممنوعه اش ! (آن زمان اصلا راحت در دسترس نبود ) آخر هم با کلی التماس یک نسخه چاپی بی کیفیت و ساده  را به دست آوردم و شبها ساعتها میخواندمش ! همه اشعارش را از بر بودم . عصیانی که در تمام شعرهای این زن غمگین بود  را دوست داشتم . اولین کتابی که با هدیه گرفتنش شدیدا ذوق زده شدم " اولین تپشهای عاشقانه قلبم " بود . نامه هایش !  

اگر اشتباه نکنم  سال 78یا 79 بود که برف سنگینی آمده بود و همچنان می بارید . تصمیم گرفتم بروم ظهیرالدوله . هیچکدام از اکیپ 15 نفره مان موافق نبود . گفتم که میروم و کوله ام را برداشتم . شهرام که بلند شد بقیه هم با غرغرهایشان  همراهی کردند . برف شدیدی میبارید وقتی رسیدیم آنجا نفس من بالا نمی آمد .در ظهیرالدوله بسته بود غرغر بچه ها بلند شد . در زدیم و مردی که در را باز کرد گفت اینجا آرامستان خصوصی است و نمیشود وارد شوید . رسما به التماس افتادم .با تندی و تلخی چیزی گفت و در را بست . الان را نمیدانم دیوارها و بنای ظهیرالدوله چطور است اما یادم هست پله های  نصفه و خرابی از کنار دیوار رد میشد که رویش تلی از خاک و برف بود .  از شهرام خواستم  برایم جا پا بگیرد تا از دیوار بالا بروم . وقتی آن سمت دیوار روی زمین افتادم خیس و پر از گل و لای بودم . نگهبان اینبار با عصبانیت آمد که بیرونمان کند بعد که وضعیت ما را دید راضی شد کمی بمانیم . اما غرغرها و "دیوانه " دیوانه " گفتنهایش هنوز یادم هست . شهرام و مانیا نیز همراهم شدند و مابقی ماندند . نمیدانم چرا در ذهنم قبرش را باشکوه تصور کرده بودم شاید بخاطر اینکه رویای جوانی ام بود . هیمنطور که بار اول که سنگ قبر ساده و کوچک سهراب سپهری را همان سالها در اردهال دیدم جا خوردم . الان شنیدم که سالها قبل عوضش کردند اما آن موقع یک مربع کوچک ساده بود

کتاب ممنوعه ام را درآوردم و بالای قبرش یکی دو تا از شعرهایش را خواندم .بعد شروع کردم بقیه سنگها را خواندن . روح اله خالقی ، قمرالملوک وزیری ، ابوالحسن صبا و حتی خیلی ها  که آن زمان اسمشان را هم نشنیده بودم .

بازدید از آرامگاه فروغ برایم سرماخوردگی شدیدی به همراه داشت که مدتها درگیرش بودم . تا سالهای سال بعد هر کتابی که در رابطه با فروغ و نقد شعرها و زندگی اش بود میخریدم یک ردیف کتابخانه ام مربوط به فروغ بود .

چند روز قبل خبر درگذشت کامیار شاپور تنها فرزند فروغ را خواندم . زندگی نامه اش را . زندگی تلخش که نه زیر سایه نام پر آوازه مادر زندگی شد و نه با حمایتهای شاپور ! مردی افسرده و منزوی و بسیار وابسته به پدر و بدون هیچ رابطه با خانواده . یک زندگی  افسرده ی بی رنگ و سرد و پر از آسیب .  کی باورش میشد فرزند کسی که بعد   چیزی بیش از نیم قرن  از مرگش هنوز  یک اسطوره است  سالها در پارک قیطریه  نوازنده دوره گرد باشد ؟ با چنین زندگی پر انزوا و سردی

سنگ‌قبر که برای آدم مادر نمی‌شود! این‌یکی از معدود اظهارنظرهایی است که کامیار شاپور در وصف مادرش فروغ فرخزاد داشت.

حالا فکر میکنم آیا اصلا دیدار مادر و فرزندی که رشته عاطفی گسسته ای در زمان حیات داشتند در دنیای دیگر رنگ و بوی احساس میگیرد ؟ اصلا دیدار  در دنیای دیگر وجود خارجی دارد ؟ و یا حتی دنیای دیگر همین چیزیست که ما تصور میکنیم و یادمان دادند ؟